خاطره شب قبل از عروسی(22 تیر 1389)

خیلی وقت بود می خواستم خاطره شب قبل عروسیمون رو بنویسم و نمی شد . امروز دیگه تصمیم گرفتم بنویسم . صبح از خواب بیدار شدم صبحونه رو زدم و رفتم آرایشگاه آخه می خواستم موهام رو رنگ و هایلات کنم ، کارم خیلی طول کشید حدود ساعت 3 بود برگشتم خونه و خیلی ناراحت آخه تا اون موقعه رنگ نکرده بودم و احساس می کردم آنشلی شدم بعدازظهر که شومری اومد از رنگ خوشش اومد و گفت اصلنم آنشلی نیستم به هر حال این ناراحتی با من بود ، چشمتون روز بد نبینه ، که شیرین کاری ها از این جا شروع شد با شومری رفتی یه ظرف یه بار مصرف بیضی شکل خریدیم که بزاریم تو یخچال و میوه ها رو بچینیم و کلی هم برگ درخت انگور چیدیم که ظرف معلوم نشه . بعدم رفتیم میوه خریدیم و اومدیم به آشیانه عشقمون ، داشت یادم می رفت تازه رفتم تور و گل اینها هم گرفتم برای سیب زمینی پیاز ، دوستم قرار بود بیاد کمک که نیومد و بنده هم که خواهر ندارم کلی ناراحت از این موضوع که چی کنم ، شومری گفت ناراحت نباش خودم کمکت می کنم البته یه کم گریه هم کردم . با شومری زمین آشپزخونه پهن شده بودیم و سیب زمینی پیاز رو تور می زدیم و گل می زدیم سرش . بعد این کار اومدیم میوه ها رو چیدیم تو ظرف یه بار مصرف با چه دقت و ظرافتی ، بعدش دیدیم که آناناس ها تو اون طبقه جا نمیشه و تصمیم گرفتی یه طبقه بالاتر بذاریم ، شومری که ظرف رو درآورد میوه ها ریخت آخه ظرف یه بار مصرف که طاقت نداشت از وسط نصف شد . دوباره از اول شومری همه میوه ها رو چید عجب کاری بود واقعا بعد رفتیم کیک یخچال رو که سفارش داده بودیم گرفتیم و گذاشتیم تو یخچال . یادم نیست دقیقا چی شد که سرویس چاقو رو که رو ماشین ظرفشویی چیده بودیم ریخت پشت لباسشویی ،آخه ماشین ظرفشویی روی ماشین لباسشویی بود دیگه واقعا طلسم شده بود شومری با چه زحمتی چاقوها رو درآورد .حالا تازه باید می رفتیم ماشین رو می آوردیم و تمیز می کردیم بعدم که دیدیم به کمک نیاز داریم خواهر شومری جون رو هم آوردیم و بهمون کلی کمک کرد واقعا دستش درد نکن فکر کنم ساعت 11 شب بود که شومری ماشین می شست .وقتی رسیدم خونه ساعت 12 بود تازه رفتم حموم وای خیلی سخت بود ساعت 2 بود که خوابیدم .

 

نوشتم به بهانه سالگرد ازدواجمون برای اینکه سالها بعد هم جزئیات رو به خاطر داشته باشیم .

شومری اضافه کرد: تازه من هنوز شلوار ، کت و شلوار دامادیم آماده نبود وساعت 2 شب خواهرم داشت شلوار منو آماده می کرد عجب شبی بود

/ 8 نظر / 55 بازدید
متین حک

سلام خوبی ؟ وبلاگ زیبای داری به سایت من هم سر بزن کلیه اخبار و موزیک های جدید متین حک را می تونی تو این سایت دانلود کنی لطفآ اگه به فیس بوک هم دست رسی داری این صفحه را هم لایک کنhttp://www.fb.com/MatinHekFans تا از جوایز ویژه بهرمند بشی، منتظر دیدار شما هستیم/.

فائزه

آخی [قلب] عکس تزئینات یخچالتونو دارم، البته من شب بعدش عکسیدم خیلی خوشگل شده بود اون کیکم خیـــــــــــــلی خوشمزه بود[قلب]

سمیرا مامان آنیتا

[نیشخند] که آن شرلی شده بودی شب عروسیت ؟ [نیشخند]

نيلوفر

سلام فرزانه جونم چه خوب كه خاطراتتو نوشتي خيلي خوشم اومدش مرسي كه بيشتر وقتا به من سر ميزني دوستت دارم عزيزم [بغل][قلب]

ایرج میرزا

با عرض سلام [لبخند] و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در ماه میهمانی خدا[گل] بعد از یک غیبت نسبتا زیاد و دو ماه و چند روز دوری از فضای مجازی با مطلبی جدید شما را به وبلاگم دعوت میکنم ... [گل] خوشحال میشم از حضور گرم و پر مهرتان ...........[لبخند][گل][گل]

سمیرا مامان آنیتا

کجایی فرزانه خانومی ؟

مریم و محسن

منم روز قبل از عروسی موهامو رنگ کردم و ناخن گذاشتم بعدشم خونه تمیز کردمممممممممممممم وای چه روزایی بود

شومری

اون شب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. تازه 2 شب اومدیم خونه یادمون افتاد که شلوار کت و شلوار دامادی رو اندازه نکردم. بنده خدا خواهرم برام درستش کرد.