دوباره می نویسم

تقریبا 9 ماه گذشت از زمانی که شروع کردیم برای بچه . و من فکرشم نمیکردم اینقدر زمان بر باشه 6 ماه دوم سال 92 بنظرم تو یه چاه افتاده بودم و همش در حال غصه خوردن بودم از مکه اومدیم خوب بودم عیدم خوب بودم . اما از بعد از عید کم کم سخت شد . نمی دونم شاید تو هم خسته شدی ولی به زبون نمیاری و با کارات نشون میدی . من الان چند روز خیلی دپم .خیلی .دلم فقط میخواد گریه کنم . نه برای بچه . نمیدونم .شاید برای این که تو توجهت به من کم شد . شاید من محبتی که نیاز دارم ازت نمی بینم . زود ناراحت میشی و من دیگه کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم . دلم یه هم زبون میخاد . کاش یه کسی رو داشتم که به حرفام گوش میداد . کاش میتونستم خودم رو خالی کنم . دوست دارم یه مسافرت برم تنهایی . هر روز برم لب دریا به صداش گوش بدم تا شب . حس میکنم با این کار آروم میشم . کاش دوباره برمیگشتیم به زندگی سابقمون . کاش مثل قبل منو دوست داشتی الان حس میکنم توجهت به زندگیمون کم شد . امروز صبح میگی آشپزخونه گر . میگم قرار بود تمیز کنی نکردی .میگی اگر تمیز میکردم الان باز گر یود . به نظرم ازم خسته شدی . یا اون دفعه برگشتی بهم در مورد کارم گفتی هنوزم تو ذهنم .مثل یه زخم شده حرفت که خوب نمیشه . دیروز خودت گفتی میام دنبالت وگرنه من با آزاد میومدم دیگه ، با کلی ناراحتی اومدی . بعدشم قهر کردی . من از زندگی کردن خستم . خدایا چی کنم میدونم دارم ناشکری میکنم . ولی خدایا روزای قشنگ زندگیم رو بهم برگردون . خدایا دوست دارم 

/ 1 نظر / 2 بازدید
شومري

عزيزم اگه ميدونستي چقدر و از چه اعماقي در دلم دوستت دارم هيچوقت نگران حس من نسبت به خودت نمي شدي. دوس داشتنت شده گوشت و پوست و استخوانم. ديوانتممممممممم