من و شومری

این روزها خیلی دستم به نوشتن نمی ره نمی دونم چرا ناراحت. خبرهای این چند روز هم این بود که دفترچه های دانشگاه آزاد اومد امسال آخرین سالی که شانسمو برای ارشد امتحان می کنم اگر نشد بهش دیگه فکر نمی کنم . جمعه مامان اومد و بساط شیرینی پزی راه انداختیم و دوباره شیرینی گردویی و یه نوع شیرینی کاکائویی پختیم که البته به قول دادشم شیرینی کاکائویی نبود مزه بیسکویت کاکائویی می داد . حالا می خوام خمیر باقلوا رشته ای پیدا کنم که البته تو اینجا نیست و باید از تهران بگیرم شاید اونم درست کردم آخه هم خوشگل هم خوشمزه و یه شیرینی دیگه هم هست که شکل گردو اون هم خیلی خوشمزه است ولی فکر کنم پختنش سخت باشه . این روزها شومری هم خیلی درگیر دانشجوهاش و کارش و خیلی حال و حوصله نداره .خدا کنه زودتر مشکلاتش حل بشه من شومری خودمو می خوام گریه ولی خوب همیشه اوضاع خوب نیست دیگه.امروز سر کار هم دنبال کارهای قراردادی شدن خودم رفتم ولی باز هم به نتیجه نرسیدم فقط تو تلویزیون شعار می دن .کسی دنبال پیگیری این قضیه نیست حالا اگر فامیل یکی از این رئیس ها بودم خیلی سریع یه بند و تبصره ای باز می کردن و قراردادی می کردن که تو محل کار ما زیادن این افراد ، هر کی آشنا و فک و فامیلش رو میذاره سر کار . به هرحال امروزه کلی حالم گرفته شد از دست این بنده های خدا که ادعای خدا و پیغمبری هم می کنن و همه کارهاشون خلاف ، کارهای اونا باعث می شه ایناهای که یه کم ایمان دارن هم از راه بدر بشن و بگن اگر ایمان اینه نباشه بهتره . تازه ادعا هم می کنن که حقوقشون حلال والا جای یکی دیگه بدون هیچ آزمونی بیای بشینی سریع هم قراردادی بشی من نمی دونم کجاش درسته سوال. اینم کل وقایع این روزای ما بغل.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak