من و شومری

راستی من یادم رفت بگم که شب آخر ما به یه لباس بچه فروشی هم رفتیم و من برای بچه آیندمون لباس خریدم یه دست دخترونه و یه دست هم پسرونه ، من و شومری قرار گذاشتیم هر جا که سفر می ریم برای بچمون خرید کنیم تا بعدا بهش بگیم که به یادت بودیم (می دونم خیلی باحالیم :) ) صبح از خواب ناز بلند شدیم و سوار ماشین شدیم که بریم مرز باکو چون با ماشین رفتن دو تا مزیت به اتوبوس داشت 1- ارزون تر بود 2- زود می رسیدیم .حدود 4 ساعت در راه بودیم تا به مرز رسیدیم وای چشمتون روز بد نبینه اونجا یه راهرویی درست کرده بودند مثل قفس ،  در قفس هم قفل بود و یه پلیس کنارش ایستاده بود من فکر کردم اون تو قرنتینه هستن با خودم گفتم آخی بیچاره ها ، در این افکار بودم که یه گروه توریستی هم نزدیک ما شد و پلیس به خاطر اونها در قفس را باز کرد و من تازه فهیدم که وای ما باید از این قفس رد بشیم که بریم اون سمت مرز .حالا باز خدا رو شکر که این توریست ها اومدن که به خاطر اونها در بازشد بعد از کلی معطلی از این قفس به قفس بعدیم رسیدیم به محل چک کردن پاسپورت و پلیس های رشوه گیر اونجا که از ما 25 هزار تومن گرفتن که پاسپورت را مهر بزنن و اگر نمیدادی مواد مخدر تو کیفت قرار می دادند بالاخره از اونجا هم رد شدیم و مرز رو رد کردیم و وارد کشور شدیم تو مرز خودمون من خیلی عصبانی بودم و با عصبانیت به پلیس خودمون گفتم می بینید که این آذربایجانی ها ما رو سر مرز اذیت می کنن شما هم یه کم اذیت کنید تا دل ما خنک بشه ،اما فقط بهشون احترام میذاشتن  و می گفتن چون با ارمنستان خوبیم اونا لج می کنن  . ولی واقعا از ته دل خوشحال بودم که سفرمون تموم شد چون جای خوبی نبود .همسفرمون رفت ماشین رو آورد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم تو راه هم رفتیم رشت یه رستوران خوشگل و خوشمزه به نام رازقی ناهار خوردیم و اومدیم به سمت خونه .هورا (در آخر هم یه عکس از کیک خوشگل باکو ، مغازه لباس بچه و ساختمون های باکو رو گذاشتم .)

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak