من و شومری

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

فردای اون روز بد ، خبر خوبی شنیدم و اینکه نی نی دوستم به دنیا اومد و من خیلی خوشحال شدم چون واقعا در طول بارداریش اذیت شده بود و من می خواستم هر چه زودتر خودش و نی نی اش رو ببینم بخاطر همین بعد از sms اش که گفت نی نی اومده من از سر کار رفتم خونه و سریع لباس عوض کردم و رفتم بیمارستان دیدنش سر راه هم یه دسته گل خوشمل براش گرفتم .خیلی دلم براش تنگ شده بود چون از بعد عید ندیده بودمش ، کلی از دیدنش شاد شدم . وای نمی دونید شیکمش چقدر هنوز قلبمه بود . راستی نی نیش هم پسمل بود . و هنوزم نمیشد بگی شبیه مامانش یا باباش . بهر حال روز دوشنبه روز خوبی بود و من کلی روحیم عوض شد خدایا شکرت که نی نی دوستم سال دنیا اومد .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

دیروز وقتی داشتم وارد محل کار میشدم اعلامیه یکی از همکارای قبلیم رو جلوی در دیدم واقعا یه لحظه یخ کردم ، عمر چقدر کوتاه بنده خدا از ماه رمضون متوجه شده بود سرطان داره و روز عید غدیر فوت کرد .خدا بیامرزدش و به بچه هاش کمک کن به دختر کوچیک 5 سالش و پسر 10 سالش . خدایا به هیچ کس بیماری سخت نده بهمه تن سلام بده ، واقعا بهترین دعایی که هرکس می تونه در حق کسی بکن سلامتی . انشالا همه جسم و روحی سالم داشته باشیم آمین .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٥ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak