من و شومری

امسال من برای اینکه شومری متوجه نشه من براش کادو گرفتم چند روز جلوتر رفتم براش کادو گرفتم و بهش دادم اما کادوهام عطر ، جای خودکاری موزیکال ، یه گلدون گل طبیعی خوشگل که شومری برد سر کارش ،اما چه جوری کادو رو دادم ،باحال بود. من با مامان و مهرداد (داداش بزرگم) رفتیم بیرون که برای شومری کادو بخریم بعد از خرید کادوها داداشی منو رسوند خونه و برای اینکه شومری رو شوکه کنیم من تو آسانسور موندم و داداشی رفت تو خونمون که شربتی رو که مامانم درست کرده بود رو بده، شومری هم فکر می کرد من بیرونم زبانچند دقیقه ای منتظر شدم بعد داداشی از شومری خداحافظی کرد و اومد بیرون .شومری هم در  رو بست، بعد من رفت زنگ رو زدم و پریدم جلو ، شومری رو سورپرایز کردمنیشخند. و اما شومری چی کار کرد بغل.شومری رو من بهش دیروز عصری زنگ زدم ببینم سر کار یا رفته برام کادو بگیره ،دفعه اول زنگ زدم گفت داخل اتاقش نبود منم شک کردم گفتم حتما داره برام کادو میگیره از خود راضیو می خواد لو نده ، برای اینکه مطمئن بشم چند دقیقه دیگه دوباره زنگ زدمبه من زنگ بزن و دیدم سکوت پس نتیجه گرفتم شومری سر کار و تو اتاقش ناراحت، منم به کارای خونه رسیدم و اما غافل از اینکه اون موقع شومری تو تاکسی بوده و کادوش رو خریده بوده و داشت میامده سمت خونه ، شاید یک ربع یا 20 دقیقه بعد شومری زنگ آپارتمان رو زد و اومد تو و دیدم کادو و کیک خریده  بود. و منم کلی ذوق کردم کادوی شومری یه پاپوش خوشگل و یه جای کلیدی کیتی قشنگ بود .شومری قصدش این بود که حسابی من رو سورپرایز کنه اما کلاس دانشگاه من زود تموم شده بود و برنامه های شومری انجام نشده بود و لی اشکال نداره شومری من همیشه آمدگی کادو گرفتن رو دارم مژه،خیلی دوست دارم مهربونمقلبماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

بالاخره بعد از اینکه دوستمون چندین بار تاریخ و ساعت مهمونیش رو عوض کرد ما 5 شنبه از ساعت 8:30 دعوت بودیم جوجه بروستد کاخ ، تازه افتتاح شده و محیط خوبی داشت البته غذاهاش خیلی تعریفی نبود و اما اینکه این مهمونی به خاطر دنیا اومدن پسملیشون بود که الان سه ماه شده ، بعد از اینکه شام رو خوردیم ، کیک هم گرفته بودن و روش هم نوشته بودن سه ماهیگت مبارک ، بعد از خوردن کیک و ژله و میوه و عکس گرفتن دیگه مهمونی تموم شد و یکی دیگه از دوستان ما رو رسوندن خونه .ساعت 11:45 خونه بودیم و بعدم دیگه خوابیدیم .جمعه صبح مراسم هفت همسر همکارمون بود رفتم مسجد و از اونجا هم رفتم خونه مامانم ، ظهری هم با داداش کوچیک نشستیم کارتون دیدیم ، شومری هم که از سر کار برگشت رفتیم سر خاک پدر شومری جون و فاتحه خوندیم ،شومری از باباش تعریف زیاد می کنه که عروس هاش رو خیلی دوست داشته من همیشه دوست داشتم پدرشوهر داشتم چون خیلی از علاقه پدرشوهر به عروس شنیدم شاید اگر بود خیلی چیزها هم برای من بود . بعدش هم رفتم سر خاک آقاجونم(پدربزرگم) و بهش گفتم تو باید الان خونت بودی و ما میومدی اونجا ، مگه من بهش نگفته بودم که نمیر مگه من بهت نگفتم که من عید ازت عیدی می خوام آخه من چه جوری می تونم برم به مادرجون سر بزنم وقتی تو ، تواون خونه نیستی از روزی که رفتی من نتونستم دیگه برم خونتون ، تحمل دیدن اتاق خالی رو ندارم ، مگه من بهت نگفتم که بچه من باید بیاد ازت عیدی بگیره پس چرا رفتی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak